انگار مرا جا گذاشته! ...
کمی نزدیکتر به ماه ...
دور از دستانش ...
روی تپه ای از سکوت ...
شاید نزدیک به حد تنهائی شده ام ؟
نوشته شده در Fri 12 Sep 2008ساعت 4 PM توسط نیمهی پنهان|
|
سالهاست که او رفته ...
و سالهاست که عشق را با نبودنش حس می کنم تا با حضورش ...
نوشته شده در Fri 5 Sep 2008ساعت 3 PM توسط نیمهی پنهان|
|
تا تو مراد من دهی
کشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی
من به خدا رسیده ام ...
پ.ن.: روزگار عجیبی دارم این روز ها ...
نوشته شده در Sun 31 Aug 2008ساعت 0 AM توسط نیمهی پنهان|
|

