تند تندی برف می باره ...
راه رفتن روی برف با وجود تمام سرماش ...
هوا تاریک , زمین سفید ...
فقط من هستم و ردپاهام روی برف ...
مثل , ردپای تو ...
روی زندگی ام , سرنوشتم , وجودم ...
نوشته شده در Wed 17 Jan 2007ساعت 9 AM توسط نیمهی پنهان|
|
وقتی با نگاهم عشق را گدائی می کردم ...
وقتی برای فریاد تنهائیت سکوتی بودم ...
وقتی برای خستگی هایت پناهی بودم ...
وقتی یکدل برای غصه هایت بودم ...
وقتی اسیر شهوت آغوشت می شدم ;
و به دور از روزمرگی ها تنها به دنبال آرامش از دست رفته مان بودیم ...
نمی دانستم , روزی
قصه من هم به پایان خواهد رسید ...
نوشته شده در Thu 11 Jan 2007ساعت 5 PM توسط نیمهی پنهان|
|
