امروزم با تو شروع شد و چه زیبا احساسی دارم که با تو بودم , اما دور ...
امروزم;
هر نگاه عاشقانه ام , لبخندم , بخشیدنم از تو بود
بدور از بغضی ....
تازگی امروزم از آن تو بود ,
لحظه به لحظه ....
پس , تمام فرداها ازآن تو
به اندازه یک لحظه نگاه دوست داشتنی تو ...
نوشته شده در Wed 18 Oct 2006ساعت 2 PM توسط نیمهی پنهان|
|
وقتی با تمام وجودم باور دارم اوج تنهائی و خستگی هایت را ...
وقتی وجود کمرنگم توانائی پر کردن تنها ذره ای از تنهائیت را ندارد ...
وقتی چیزی جز نگاهی بارانی برای خستگی هایت ندارم ...
شاید همین ;
دلیلی باشد برای نبودنم ...
و عذابی درد آور برای بودنم ...
پ.ن : خدایا ! من خیلی کم آوردم ...
نوشته شده در Fri 6 Oct 2006ساعت 11 PM توسط نیمهی پنهان|
|

