هر چه میکنم تو می بینی ...
تو می بخشی و عفو می کنی ...
می هراسم , تو پناهم می دهی ....
در آرامش تو را از یاد می برم ...
ولی تو باز هم مرا می بینی ...
اما , من نمی بینم ...
چگونه رهایم نمیکنی , مرا می خوانی ولی من نمی خوانمت ؟
پ.ن : دلم واسه خدایم تنگ شده ...
یکی گفت :
سعی کن چیزی رو که دوست داری به دست بیاری ,
وگرنه مجبور میشی چیزی رو که بدست آوردی دوست داشته باشی ...
پ.ن :اون چیزی که بدست میاری مگر همون چیزی نیست که دوست داری ...
من در کنکور ارشد قبول نشدم ...
من در در حادثه عشق باختم ...
من در حقیقت زندگی موندم ...
من در همه چی درمانده ام ...
من تورا میخوانم و تو دیگری ...
من امشب کلی بهم ریخته ام ...
من چی واسه باختن دارم ؟ ...
من تو چی برنده ام ؟ ...
من ...........
یه روز دل نشست و با خودش گفت : از این به بعد سنگ میشم ...
سنگ شد و رفت میون سنگ ها نشست , اما
اون جا هم عاشق یه سنگ شد ...
پ.ن: وقتی با بغض آسمون وبارون بهاری مسابقه میذارم و از اینکه از بارون بهاری برنده میشم
لذت میبرم ...
وجدانت ,
سنجیداری
برای صادقانه سنجیدن خودخواهی تو
است .
ندایش را گوش سپار .
( ریچارد باخ )
پ.ن: می ترسم حد خودخواهی تو از وجدانت هم بگذره ... می ترسم حد کوری تو از انتقام هم بگذره ...
و می ترسم از حد خواستن تو که از خود می گذرم مبادا تو تنها بشی ...

