و آن گاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم
و مرا صدفی که مرواریدم تویی
و خود را اندامی که روحت منم
ومرا سینه ای که دلم تویی
و خود را معبدی که راهبش منم
و مرا قلبی که عشقش تویی
وخود را شبی که مهتابش منم
و مرا قندی که شیرینش اش تویی
و خود را طفلیی که پدرش منم
و مرا شمعی که پروانه اش تویی
و خود را انتظاری که موعودش منم
و مرا التهابی که آغوشش تویی
و خود را هراسی که پناهش منم
و مرا تنهایی که انیسش تویی
و ناگهان
سرت را تکان می دهی و می گویی :
نه هیچ کدام.
هیچ کدام این ها نیست , چیز دیگری است .
یک حادثه ی دیگر ی و خلقت دیگری
و داستان دیگری است
و خدا آن را تازه آفریده است.
(( دکتر شریعتی ))
پ.ن : وقتی به عقل نه میگم دلم آروم میشه , عقل میگه حقته همون تنها باشی تو لایق هیچی نیستی ...
بعضی وقت ها باید
تا نهایت آرامش گریست!
آن گاه تبسمت زیباتر از ,
رنگین کمان بعد از باران خواهد شد!
پ.ن: وقتی این رو گفت آروم شدم وبا آرامش گریستم ...
پ.ن:تنهای من !کاش تنهائی من با تو پر بشه ...
پ.ن: وقتی به کسائی که امروز (روز والنتاین) تنها هستند فکر کنی , دیگه غر نمی زنی,بد اخلاق نیستی , گلایه و شکایت هم نمیکنی ...
بخاطر تو زیستن
و برای تو ماندن و به پای تو سوختن
و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن
ایکاش میدانستی بدون تو و بدور
از دستهای مهربانت زندگی چه ناشکیباست ...
پ.ن: اینقدر مغرور بود که همیشه عشق رو مسخره می کرد اما حالا , خوشحالم که عاشق شده ...
پ.ن: انگار حسرتهای زندگی تمومی نداره ...
مثل یک آدامس!
می جوی ... می جوی ...
شیرینی اش که تموم شد ;
تو رو می اندازه بیرون , با تمام قدرت و احساسش
درست مثل یک آدامس!
برای آخرین بار چشمهام رو می بندم
جاده ای که همیشه به انتظارم بود ...
خاطره ای که دلتنگم بود ...
چشمهام رو باز می کنم
اما ...
دیگه هیچی به انتظارم نخواهد بود , حتی جاده ی انتظار
دیگه هیچکس دلتنگم نخواهد بود , حتی خاطره ای
و امروز
کابوس تنهائی ام رو می بینم ,
هم آغوشی تنهائی ام رو حس می کنم,
سکوت تنهائی ام رو می شنوم,
و مزه تنهائی ام رو می چشم ...

