تبليغاتX
نیمه‏ی پنهان
 

اکنون  کارم سفر است ,

مسافری تنهایم

که در زیر کوله باری سنگین , پشتم خم شده

و استخوان هایم به درد آمده است .

و می روم و راه طولانی لحظه ها

در پیش رویم تا افق کشیده شده است

و از هر منزلی تا منزل دور دست دیگر , لحظه ای است .

و این چنین من باید صد هزار , میایون ها لحظه را طی کنم .

تا برسم به یک روز .

پ.ن : سفر ....  و من تنها ماندم از همه خواستن ها.....

پ.ن: شاید بر گشتم ...

نوشته شده در Thu 29 Sep 2005ساعت 1 AM توسط نیمه‏ی پنهان| |
 

فکرها می آیند و  نمی روند ....

کور می شوی از بس به او نگاه می کنی و معنای نگاهت را نمی فهمد ...

سرت داره سوراخ می شه از این همه فکر و خیال ...

داری  می ترکی از هجوم غصه ها...

                       ********************************************

پ.ن: دلم به اندازه آغوشت , عشق می خواد ...

دلم به اندازه حرفهای نا گفته چشمهات ,حرف داره ...

دلتنگم واسه دستهائی که وقتی لمسشون مکنم , دلم میریزه ...

دلم به اندازه مهربونی دستهات , نوازش می خواد ...

دلم به اندازه یک بوسه , لبهات رو می خواد ...

نمی دونم ..., شاید واسه من زیاده ... !؟

 

نوشته شده در Mon 26 Sep 2005ساعت 2 AM توسط نیمه‏ی پنهان| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir