اکنون کارم سفر است ,
مسافری تنهایم
که در زیر کوله باری سنگین , پشتم خم شده
و استخوان هایم به درد آمده است .
و می روم و راه طولانی لحظه ها
در پیش رویم تا افق کشیده شده است
و از هر منزلی تا منزل دور دست دیگر , لحظه ای است .
و این چنین من باید صد هزار , میایون ها لحظه را طی کنم .
تا برسم به یک روز .
پ.ن : سفر .... و من تنها ماندم از همه خواستن ها.....
پ.ن: شاید بر گشتم ...
فکرها می آیند و نمی روند ....
کور می شوی از بس به او نگاه می کنی و معنای نگاهت را نمی فهمد ...
سرت داره سوراخ می شه از این همه فکر و خیال ...
داری می ترکی از هجوم غصه ها...
********************************************
پ.ن: دلم به اندازه آغوشت , عشق می خواد ...
دلم به اندازه حرفهای نا گفته چشمهات ,حرف داره ...
دلتنگم واسه دستهائی که وقتی لمسشون مکنم , دلم میریزه ...
دلم به اندازه مهربونی دستهات , نوازش می خواد ...
دلم به اندازه یک بوسه , لبهات رو می خواد ...
نمی دونم ..., شاید واسه من زیاده ... !؟

