تبليغاتX
نیمه‏ی پنهان
 

آری آغاز دوست داشتن است , گر چه پایان راه ناپیدا است

من به پایان دگر نیندیشم ,  که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا هراسیدن ,  شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب بجای می ماند ,  عطر خواب آور گل یاس است

آه  بگذار گم شوم در تو ,  کس نیابد دگر نشانه ی من

روح سوزان و آه مرطوبت ,  بوزد بر تن ترانه ی من

آه بگذار زین دریچه ی باز ,  خفته بر بال گرم رویاها

همره روزها سفر گیرم ,  بگریزم ز مرز دنیاها

دانی از زندگی چه می خواهم ,  من تو باشم... تو ... پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود , بار دیگر تو... بار دیگر تو

آنچه در من نهفته دریایی است , کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین توفان , کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می خواهم , بروم در میان صحراها

سر بسایم به سنگ کوهستان , تن بکوبم به موج دریاها

........

آری آغاز دوست داشتن است , گر چه پایان راه ناپیدا است 

من به پایان دگر نیندیشم , که همین دوست داشت زیباست.

پ.ن : تقدیم به یه لوسمک دوست داشتنی

 پ.ن: نمیدونم چرا لوسمک من وقتی بداخلاق میشه دوستداشتنی تر و خواستنی تر میشه

نوشته شده در Thu 22 Sep 2005ساعت 1 AM توسط نیمه‏ی پنهان| |
 

خواستم

              از کوچه های بی انتهای خاطره بگذرم

اما...

           سد بغض

                             راه را دوباره بر من بست.

 

پ.ن: آخرش یا فکر من رو دیونه میکنه یا من فکر رو دیونه میکنم.

 

نوشته شده در Sat 17 Sep 2005ساعت 1 AM توسط نیمه‏ی پنهان| |
 

آن روز با تو بودم

امروز بی توام

آن روز که با تو بودم

                               ــ  بی تو بودم

امروز که بی توام

                               ــ با توام

 *حمید مصدق

 

نوشته شده در Tue 13 Sep 2005ساعت 1 AM توسط نیمه‏ی پنهان| |
 

ای ستاره , ای ستاره غریب!

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم ,

پس چرا به داد ما نمی رسد ؟

ما صدای گریه مان به آسمان رسید

از خدا چرا صدا نمی رسد ؟

نوشته شده در Fri 9 Sep 2005ساعت 1 AM توسط نیمه‏ی پنهان| |
 

زندگی مثل بازی مار و پله هست.

یه موقع  هست که نزدیک خونه آخر هستی , مار نیشت میزنه و باید دوباره شروع کنی .

یه موقع هم هست  , وقتی که تاس تو یک می یاره و از نردبون می ری بالا .

 

ولی بازی من....

نه مار نیشم میزنه که دوباره شروع کنم...

و نه تاس من یک می یاره که دوباره شروع کنم

بازی من متوقف شده...

نوشته شده در Mon 5 Sep 2005ساعت 0 AM توسط نیمه‏ی پنهان| |
 

شاید هنوز هم

در پشت چشم های له شده , در عمق انجماد

یک چیز نیم زنده ی مغشوش

بر جای مانده بود

که در تلاش بی رمقش می خواست

ایمان بیاورد به پاکی آواز آب ها...

نوشته شده در Tue 23 Aug 2005ساعت 1 AM توسط نیمه‏ی پنهان| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir