آری آغاز دوست داشتن است , گر چه پایان راه ناپیدا است
من به پایان دگر نیندیشم , که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا هراسیدن , شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب بجای می ماند , عطر خواب آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو , کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان و آه مرطوبت , بوزد بر تن ترانه ی من
آه بگذار زین دریچه ی باز , خفته بر بال گرم رویاها
همره روزها سفر گیرم , بگریزم ز مرز دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم , من تو باشم... تو ... پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود , بار دیگر تو... بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریایی است , کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفان , کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم , بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان , تن بکوبم به موج دریاها
........
آری آغاز دوست داشتن است , گر چه پایان راه ناپیدا است
من به پایان دگر نیندیشم , که همین دوست داشت زیباست.
پ.ن : تقدیم به یه لوسمک دوست داشتنی
پ.ن: نمیدونم چرا لوسمک من وقتی بداخلاق میشه دوستداشتنی تر و خواستنی تر میشه
خواستم
از کوچه های بی انتهای خاطره بگذرم
اما...
سد بغض
راه را دوباره بر من بست.
پ.ن: آخرش یا فکر من رو دیونه میکنه یا من فکر رو دیونه میکنم.
آن روز با تو بودم
امروز بی توام
آن روز که با تو بودم
ــ بی تو بودم
امروز که بی توام
ــ با توام
*حمید مصدق
ای ستاره , ای ستاره غریب!
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم ,
پس چرا به داد ما نمی رسد ؟
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمی رسد ؟
زندگی مثل بازی مار و پله هست.
یه موقع هست که نزدیک خونه آخر هستی , مار نیشت میزنه و باید دوباره شروع کنی .
یه موقع هم هست , وقتی که تاس تو یک می یاره و از نردبون می ری بالا .
ولی بازی من....
نه مار نیشم میزنه که دوباره شروع کنم...
و نه تاس من یک می یاره که دوباره شروع کنم
بازی من متوقف شده...
شاید هنوز هم
در پشت چشم های له شده , در عمق انجماد
یک چیز نیم زنده ی مغشوش
بر جای مانده بود
که در تلاش بی رمقش می خواست
ایمان بیاورد به پاکی آواز آب ها...

