امروز به تو نگریستم و پیش از این هرگز تا این حد احساس غرور نکرده بودم.
تو را دیدم در حالی که به رویاهایت می اندیشیدی و با صدای بلند آن ها را
به زبان می آوردی و دلم می خواست کاری کنم که رویاهایت به حقیقت
بپیوندد.
شاید بدین ترتیب مجبور نبودی منتظر بمانی.زیرا کاری نیست که من برایت
انجام ندهم,تنها اگر می توانستم...
اگر می توانستم ,عشقی که آرزوی آن را داری, عشق زندگیت را , برایت می یافتم
اما آن گاه هرگز نمی فهمیدی که لذت عشق واقعی در مسیری است که در طی آن ,
عشق را می یابی...
من گرفتار سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است.
آیا چه کس تو را
از مهربان شدن با من
مایوس می کند!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*تا پر از همه چیز هستم بیا,هر چی که فکر کنی...
می ترسم دیر بیای...
و من خالی از همه چیز باشم...
به یاد مرحوم حسین پناهی
*زیبائی از عشق پدید می آید همان گونه
که روز از خورشید.ما به دست خودمان
ابرهای مسموم می سازیم و به دور از
چشم خورشید در سایه باران های
مسمومش همه چیز را مغشوش
می کنیم.
*در انتها ی هر سفر
در آینه,داروندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره, این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
درآخرین سفر
در آینه به جز دو بیکران
به جز زمین و آسمان, چیزی نمانده است
گم گشته ام... کجا دیدهای مرا!
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آنشب که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی برآنند کاین مرغ شیدا کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قوئی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا بر آید شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریا ی من بودی آغوش وا کن که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*وقتی نخوای به گذشته فکر کنی ولی مجبورت می کنند که دوباره یادت بیاد
من مجبورم هر دفعه از جاده و جاهائی بگذرم که خاطره دارم , واین بار راننده
همون آهنگ رو در همون لحظه گذاشت و دیگه هیچی نفهمیدم....
محبوبم!اشکهایت را پاک کن!زیرا عشقی که چشمان ما را گشوده و ما را خادم خویش ساخته
موهبت صبوری و شکیبائی را نیز به ما ارزانی می دارد.
اشک هایت را پاک کن و آرام بگیر,زیرا ما با عشق میثاق بسته ایم و برای آن عشق است که
رنج نداری,تلخی بی نوائی و درد جدائی را تاب می آوریم.
جبران خلیل جبران
