هر لحظه حرفی در ما زاده می شود.
هر لحظه دردی سر بر می دارد
و هر لحظه نیازی
از اعماق مجهول روح پنهان ورنجور ما جوش می کند.
این ها بر سینه می ریزند و راه فراری نمی یابند.
مگر این قفس کوچک استخوانی
گنجایشش چه اندازه است؟
دکتر شریعتی
شگفتا! وقتی که بود نمی دیدم وقتی می خواند نمی شنیدم ...وقتی دیدم که نبود...وقتی شنیدم که نخواند ...!
چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد تشنه آتش باشی و نه آب ...و چشمه که خوشکید چشمه که از آن آتش که تو تشنه ی آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش روئید و از آسمان آتش بارید.... تو تشنه ی آب گردی و نه تشنه ی آتش...
و بعد عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*شاید من در بهشت تو نباشم!شاید تو در بهشت من باشی!
به خدا سوگندت می دهم
ای قلب من
عشق خود را کتمان کن
شکوه ی ما را از دیده ها پنهان کن
فاش کننده اسرار
احمق است
برای عاشق
نیکوتر است سکوت و رازداری
به خدا سوگندت می دهم
ای قلب من!
اگر جوینده ای نزد تو آمد
تا حالت را جویا شود
به او هرگز چیزی مگو
ای قلب!
اگر گویندت معشوقت کجاست؟
بگو با دیگری رفت
و از پرساننده دور شو
به خدا سوگندت می دهم
ای قلب من!
اشتیاقت را پنهان کن
زیرا تو را درمان نخواهند کرد
عشق در جان ما
مانند شرابی در جام پنهان است
به خدا سوگندت می دهم
ای قلب من!
رنج خود را حبس کن
تا اگر دریا غوغا شود
یا فلک غرش کند
ایمن باشی
جبران خلیل جبران
من گم شدم ...
من بین دوست داشتن و دوست نداشتن گم شدم
من بین خواستن و نخواستن گم شدم
من بین خودم و تو گم شدم
من بین اشک و لبخندم گم شدم
من بین غرور و احساسم گم شدم
من بین عشق تو گم شدم....
کاشکی من رو پیدا می کردی
تا تو واسم خواستنی باشی نه نخواستنی
تا تو رو دوست داشته باشم نه اینکه نداشته باشم
تا خودم رو در تو گم کنم
تا توی عشق تو پیدا بشم
دوباره متولد بشم دوباره زندگی کنم دوباره نفس بکشم...
خودم رو توی آغوشت پیدا کنم
وتوی آغوش تو واسه همیشه گم بشم
تا هیچ چیز و هیچ کس نتونه جلوی این اشک ها رو که از گونه های
من و تو سرازیر می شه متوقف کنه...
من فقط به اندازه ی غروری که واسه تو ندارم دلخورم
من فقط به اندازه ی تمام خواستن تو
من فقط به اندازه ی تمام دوست داشتن تو
دلتنگم فقط دلتنگم ...
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
و سکوت دلیل خلوت
فقط عشق است که بی دلیل است
عشق دلیل عشق است و
خدا دلیل هر دو
نه هر وقت که فرصت کردی
شاید آن وقت من فرصت نکردم دست تو را بگیرم!!!
ساده است نوازش سگی ولگرد، شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی میرود و گفتن که سگ من نبود.
ساده است ستایش گلی، چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد.
ساده است بهره جویی از انسانی، دوست داشتنش بی احساس عشقی، او را به حال خود نهادن و گفتن که دیگر نمی شناسمش.
ساده است لغزشهای خود را نشناختن، با دیگران زیستن به حساب ایشان و گفتن که من این چنینم.
ساده است که چگونه میروی، باری زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم.
هنوز هم وقتی می خوام ببینمت دلهره دارم
هنوز هم نمی تونم اونی که می خوام باشم
هنوز هم حرفهای نگفتنی هست
هنوز هم احساس های نگفتنی هست
هنوز هم قلبم مثل گنجشک تند می زنه
هنوز هم نمی تونم توی چشمهات نگاه کنم
هنوز هم موقع خداحافظی می ترسم
هنوز هم نیمه ی پنهانم سکوت می کنه
پ.ن: از دوست مهربونم به خاطر اینکه تمام کارای وبلاگ رو انجام میدهند خیلی ممنونم.

